
عده ای از افراد قبیله ی بنی فزاره و بجیله گفته اند : آن هنگام که امام (ع) به سوی کوفه رهسپار گشتند ما نیز همراه زهیر بن قین از مکه سفر کردیم و با آنان هم سفر گشتیم ، سعی می کردیم از کاروان امام حسین (ع) فاصله داشته باشیم . از آن جا که زنان و خاندانش با وی بودند ، هیچ چیز از حرکت به همراه وی برایمان سخت تر نبود . هر گاه امام در منزلی اتراق می کرد ما از وی جدا گشته و در مکانی دور تر می ماندیم .
روزی از آن روز ها امام جایی اتراق کرد که ما راهی جز ماندن در همان جا نداشتیم . مشغول غذا خوردن بودیم که پیکی از جانب فرزند رسول خدا بر ما وارد شد و به زهیر گفت : ای زهیر ! حضرت ابا عبد الله مرا فرستاده تا تو را نزد وی ببرم .
در این هنگام ما همه خشک ماندیم و متحیر گشتیم ...
زهیر درمانده و خشمگین به درون خیمه اش رفت . دلهم همسرش نیز به دنبال وی . دلهم بنت عمرو به وی گفت : خداوند پک و منزه و مبراست ! سبط النبی تو را خوانده ، تو پیش او نمی روی ؟ برخیز و نزد او برو .
زهیر گفت : این دعوت حسین همان است که از آن می ترسیدم .من با شمشیرم عهد بسته ام که آن را در جنگ میان دو گروه مسلمان از نیام بر نکشم ، اگر نزد حسین بروم ناچارم که دعوتش به جنگ با یزیدیان را بپذیرم .
دلهم گفت : عیب است اگر نروی ! او نوه ی رسول خداست ، چطور می خواهی دعوتش را اجابت نکنی ؟ نزد او برو اگر از تو خواست که بجنگی عذر بیاور .
- فی المثل چه عذری ؟
- بگو تجارتت لنگ است یا هر چه خود می دانی .
- نمی شود دلهم ! اگر بروم نمی توانم رویش را زمین بیندازم .
دلهم می خواست به هر صورت که شده ، زهیر را نزد امام بفرستد پس سعی کرد او را تحریک نماید و گفت :
پس تو حتماً ترسیده ای وگر نه از دیدار حسین نمی گریختی ...
آن بانوی بزرگ آن قدر زیر پای زهیر نشست که توانست او را راضی نماید . بنابر این زهیر با اکراه تمام نزد امام رفت .
چند ساعت بعد زهیر بشاش و خرم بازگشت . دلهم با تعجب پپرسید : زهیر ، حسین با تو چه کرد که از این رو به آن رو شدی ؟
- من به همراه حسین خواهم رفت ! تو را نیز طلاق می دهم که پس از مرگم ، دشمن به جرم زوجه ی من بودن ، اسیرت نکند . نمی خواهم از من به تو جز خیر برسد . اموالم را نیز به تو می بخشم .
دلهم در دل می دانست که اگر زهیر طلاقش دهد می تواند بی اذن هیچ کس به راحتی کاروان عشق را همراهی کند و در کنار زهیر باشد .
شب عاشورا امام یارانش را دور خود جمع کرد و با صحابیون و صحابیاتش سخن کرد و گفت :
« به راستی که من یارانی از شما به و خاندانی نیک تر از اهل بیت خود نمی شناسم ، خدای شما را پاداش نیکو دهد ! سیاهی شب همه جا را پوشانده ، این فرصت را غنیمت بشمارید و هر یک از شما دست یکی از خاندان مرا بگیرید و در تاریکی شب پراکنده شوید و مرا با این قوم تنها بگذارید ؛ چون آن ها جز با من با کسی کار ندارند ! »
امام اجازه داد که هر کس که می خواهد برود و به آنانی که می خواستند بمانند ، وعده ی شهادت داد . در این هنگام زهیر لب به سخن گشود :
«به خدا که اگر بمیرم و زنده شوم و باز بمیرم و زنده شوم و هزار بار بمیرم و زنده شوم ، از یاری امام دست نخواهم کشید ... »
سپس به دستور امام چراغ ها را خاموش کردند تا هیچ کس از رفتن شرم نکند .
روز بعد ، روز عاشورا زهیر به میدان رفت و فوجی از یزیدیان را به درک فرستاد . هنگامی که صدای اذان ظهر را شنید از صحنه به کنار رفت تا نماز بگذارد . شمر به او وعده داد که اگر باز به میدان بیاید خودش او را به خاک و خون خواهد کشید و زهیر اعلام کرد که پس از نماز شوقی ندارد جز به این که با شمر مصاف کند ...
بر سر نماز زهیر در کنار امام ایستاده بود و با عده ای دیگر از او دفاع می کرد تا این که لشگریان جور به تدبیر فرزند پسر سعد ملعون بن ملعون بن ملعون به لشگر امام حمله بردند و چند نفر را در حین نماز به شهادت رساندند . زهیر نیز زخم برداشت .
پس از نماز زهیر به میدان رفت و ناجوانمردانه به شهادت رسید ...
گوارا باد شهادت بر او ...
آن هایی که از عشق حسین گریبان چاک می دادند به میانه ی میدان نیامدند و آنی که از دیدار حسین گریزان بود در شمار شهیدان کربلا در آمد ...
دلهم در کربلا ماند ، او می خواست خبر مرگ یزید را بشنود و طلاق زهیر را تلافی کند .
مرحبا به زهیر ...
و مرحبا به دلهم ...
نظرات شما عزیزان:
d 
ساعت19:22---4 ارديبهشت 1391
عکس مال سریال مختاره ؟ پاسخ:بله ؛ قسمت یازدهم ، جنگ زهیر بن قین و سپاه کفار ...
هستی 
ساعت22:00---26 بهمن 1390
اونایی که تو کوفه التماس می کردن امام به کوفه بره اون جوری بهش پشت کردن ، اون وقت زهیر که نمی خواست با امام رو در رو بشه این طوری خودشو فدا کرد . واقعا دنیا وارونست . پاسخ:...!!!
سربلند و پیروز باشید .
|